بچههای کمیل غریب و تنها شدهاند!
بچههای «گردان کمیل»، در دلهره و تنهایی، به دور دستها خیره شدهاند. در این فکرند که چگونه از آن همه موانع و کیلومترها آب بگذرند. به گزارش خبرگزاری حیات ، رنگهای سرخ و طلایی، در آبی ارغوانی آسمان، ساکت و آرام، غوغا به پا کردهاند. خورشید، با پرتاب آخرین اشعه خود، در آسمان ناپدید میشود. غروب دلگیری است. سکوت غمافزایی در سراسر خط جاری شده است که گاهی شلیک خمپاره، سکوت را میشکند.دشمن، نورافکنهایش را به سمت خاکریز ما روشن میکند. صدای تانکهای آنها از دور شنیده میشود.بچههای «گردان کمیل»، در دلهره و تنهایی، به دور دستها یا شاید به دشت مقابل دژ و شهرک «الهاله» خیره شدهاند. در این فکرند که چگونه از آن همه موانع و کیلومترها آب بگذرند. تازه، رسیدن به منطقه را گیریم سهل باشد، چه طوری بدون تجهیزات، با دشمنی که تا بن دندان مسلح است بجنگند. صدای خفه غرش موتور تانکها از دور خیلی دلهرهآور است. سرخی آسمان و خون زمین دارد از تیغه طلایی سکوت مرگ افزای منطقه میچکد. منطقه بدون پوشش گیاهی محل استقرار ما، میرود تا در بستر مرموز شب قرار گیرد.صدای غرش تانکها به همراه فرا رسیدن شب نزدیکتر میشود.تاریکی، همه جا را فرا گرفته است. حالا، نورافکنهای دشمن همه خاکریز ما را، زیر نظر دارند یکی از بچهها میگوید: دیگر کار ما تمام است. الان میآیند همه ما را جمع میکنند و میبرند. کاش همان اول کار، با یکی از گردانها میرفتیم عقب. میگوییم: برادر! ناامید نباش. پشت سر ما هنوز نیرو هست.
ـ ای بابا! تو چقدر خوش خیالی، همه آنها گذاشتند و رفتند. به شک میافتم؛ نکند راست میگوید.
اگر این طور است، بچهها را به یک جایی برسانیم...با «نصرالله حاجی مزدرانی»؛ معاون «گروهان شهید صدوق» مشورت میکنم. میگوید: تو برو عقب ببین توی آن سنگرها کسی هست یا نه؟ از کنار دژ که حالا کوتاه شده است، به صورت خمیده، به طرف «پد» ـ حاشیه دژ که قایقها در آنجا پناه میگرفتند ـ حرکت میکنم پد همچنان دارد در آتش میسوزد. چند خودرو و تجهیزات منهدم شده است.هاورکرافت نیروی دریایی ارتش، و آن لودری که از عقب برای زدن خاکریز به این طرف آب آورده شده بود، همه در آتش دارند میسوزند.با احتیاط و دلهره نزدیک میشوم. آن بنده خدا راست میگفت؛ کسی این جا نیست. نزدیک آب میشوم؛ همان جایی که قایقها، نیروها را پیاده میکردند. میخواهم ببینم از قایقها خبری هست یا نه؛ اما مثل اینکه از آنها هم خبری نیست.خدایا! فکر این جایش را نکرده بودم؛ یعنی چه خواهد شد؟ آیا همه ما را میکشند؟ یا اسیر میشویم؟ بغضم گرفته است؛ میخواهم بزنم زیر گریه. پریشانیام بالا گرفته. حالا با همان حال، مات و مبهوت به اطرافم خیره ماندهام. حادثههای این چند روز گذشته در ذهنم دارند مرور میشوند. صدایی در ذهنم میپیچید؛ این صدا آشناست: بچهها! مواظب سمت چپ خاکریز باشید!... مثل این که از طرف بریدگی، تانکها دارند نفوذ میکنند... احمد! با اصغر برو به طرفشان... «حسن منصوری» بود که داشت دستور میداد؛ از مسئول «گروهان شهید مدنی» بود. حسن سال بعد، در عملیات والفجر 8 شهید شد. اصلا جنگاوری و دلاری حسن، زبانزد بچهها شده بود؛ ایمانی تسخیر کننده داشت. با اینکه همین دیروز، در دشت مقابلمان، برادرش شهید شده و پسر خالهاش در برابر چشمش در خون غلتیده بود، اما همانند آتشفشانی میجوشید و میخروشید و آتش بر سر دشمن میریخت.داخل یک چاله تانک، همه نفرات جمعاند؛ فرماندهان گردانهای ابوذر، انصار، مالک، میثم و ... حتی فرمانده لکشر؛ همگی در اضطرابی سخت به سر میبرند. هر طور شده، باید جلو پیشروی دشمن را بگیرند و منطقه آزاد شده را حفظ کنند.چهره حاج عباس کریمی فرمانده لشکر در نظرم میآید. بسیار با شکوه، ولی در هم ریخته است. با صورتی شکسته، به بچهها دستور مقاومت میدهد و خود مانند یک نیروی عادی، به اطراف میجهد؛ شلیک میکند، مهمات میآورد، کمک میرساند و از خط دفاعی ما مراقبت میکند. محیط خون گرفته منطقه تا افق مشتعل شده است.زمین را جنازه و مجروح پوشانیده است. از همه طرف دارند بر سر ما آتش میریزند. زمین، از صدای انفجار خمپارهها و تیربارها در لرزش است؛ اما حاج عباس پوتینهایش را بر زمین میفشارد و با قامت استوار پیشروی میکند. همقطارهایش، با هیجان او را بغل میکنند و برای ربودناش از دهان گرسنه مرگ، به زمینش میاندازند؛ ولی فرمانده شجاع لشکر 27 باز همانند فنر از جا میجهد، چون شیر میغرد، با شتاب به پیش میتازد و دستور میدهد: دفاع کنید... دفاع کنید!زرهی دشمن، محاصرهاش را هر لحظه فشردهتر میکند. شعلهها حلقهشان تنگتر میشود. چهره بچهها بر افروخته شده است؛ در مقابل حمله بیامان دشمن، جز مقاومت، کاری نمیدانند؛ اما مگر چه قدر میشود با پوست و گوشت در مقابل آهن و فولاد گداخته شده استقامت کرد؟!سرم را میگذارم به دیواره نمور چالهای که در آن خزیدهام، شاید بتوانم لحظهای بخوابم و دیگر فکر نکنم؛ اما ذهنم به طرف کناره دژ میرود؛ آنجایی که قسمتی از سیل بند را شکافتند تا آب، مانع از پیشروی تانکها شود.بچهها دارند جلو میروند تا هر طور که شده، حلقه محاصره را بشکنند و دشمن را از سمت چپ دژ که توانسته آنجا از ما پهلو بگیرد، به عقب برانند. «مجید ترکان» فرمانده «گروهان شهید دستغیب» دارد بچههای گروهانش را آرایش میدهد تا بتوانند پیشروی کنند. خودش سرستون حرکت میکند. هنوز به انتهای سیل بنده نرسیده است که مورد اصابت آتشبارهای دشمن قرار میگیرد و نقش بر زمین میشود. چند نفری به طرفش میروند. سیمینوفچیهای دشمن، یکی یکی بچهها را شکار میکنند. امکان پیشروی نیست. مجید از درد دارد به خودش میپیچید. ابراهیم اصفهانی فرمانده گردان عمار یاسر به کمک مجید میرود؛ اما مجروح میشود.چند نفری، بدن زخم خورده برادر اصفهانی را به عقب حمل میکنند. او هم سال بعد، در والفجر 8، شهید خواهد شد.خوابم میبرد... بیدار که میشوم، نمیدانم چه قدر خوابیدهام. چرا خوابم برده؟ آخ! قلبم دارد تیر میکشد. چه قدر دردناک است! خدایا منطقه چه قدر آرام است. مگر همین جا نبود که صبح داشت مثل جهنم زیرورو میشد.به «محمد طاهری» رو میکنم:
-محمدی! از بچهها چه خبر؟!
با بیحوصلگی میگوید:
-یک چند نفری بیشتر نماندهاند... توی همین سنگرهای اطرافند.
-پس بقیه گردانها کجا رفتند؟
-همه کشیدند عقب؛ فقط کمیل مانده.
-انفجاری تازه، همه جا را به تیرگی میکشد. در مخالفت صدای مهیب انفجار، نصرالله حاجی مزدورانی وحشتزده فرمان میدهد:بروید به چالهها... با فرمان او، همه به چالهها میروند. نصرالله، مسئول گروه کوچک ماست. او مانند عقاب، گرد آشیانهاش میگردد و از بچهها مراقبت میکند! مدام در حرکت است؛ از این طرف سیل بند، به آن طرف میرود، فرمان میدهد و سعی میکند روحیه بچهها را تقویت کند. او در نزدیکترین نقطه به خط آتش دشمن، دیدهبانی میکند. میگویم: آقا نصرالله صدای چیه؟فکر میکنم انبار مهمات داخل «پد» آتش گرفته. از دیروز صبح هر چی مهمات آوردند، آنجا انبار کردند. حالا باید چه کار کنیم؟ توکل به خدا! از ایمان او دلم قوت میگیرد. توی چاله، جا گرفتهام و مثل بقیه، به شعلهها خیره شدهام. زبانههای آتش، یاد جهنم صبح دیروز را در خاطرم تداعی میکند: همین که قایقهای گردان کمیل به دژ میرسند، قایق حاج محمود امینی ـ فرمانده گردان ـ و بیسیمچیهایش، مورد اصابت راکت هلی کوپترهای دشمن قرار میگیرند و همگی مجروح به عقب رهسپار میشوند. بعد از آن فتحالله شاهآبادی فراهانی همه کاره گردان میشود.آقا فتحالله وقتی از قایق پیاده میشود، میآید کنارم میایستد. دستی به پشت من میزند: داداش! برو زود محمود پیر بدغی را پیدا کن...آقا فتحالله، آقا محمود با گروهانش، توی آن قایقهای عقبیاند. به آنها علامت بده، همین جا پهلو بگیرند. قایقهای «گروهان شهید صدوقی» جلو سیلبند میایستند. محمود، فرمانده این گروهان، سریع و تند، در مقابل برادر فراهانی حاضر میشود و ابراز ادب میکند: آقا فتحالله... دستور چیست؟ چه کار باید بکنیم؟ آقا محمود!... بچههای گردان شهادت در محاصره دشمن افتادهاند در انتهای همین دژ؛ پشت آن دپو، گروهان شما باید خودشان را به آنجا برساند. البته دشمن پشت آنها را بسته، ولی یک جوری خط را بشکنید و انشاءالله دشمن را به عقب برانید.محمود مثل همیشه با لبخند، ادب میکند و میگوید: اطاعت فرمانده! قایقهای گروهان شهید صدوقی از آبراه کناره دژ، به سمت جلو، به حرکت در میآیند. محمود در پیشاپیش همه فرمان میدهد. موعد عروج او هم، سال آینده، در نبرد والفجر 8 است.بچههای مسجد محلمان کم کم دارند دور میشوند. به آنها چشم دوختهام. سیر نگاهشان میکنم. احمد،... محمد،... عباس،... نگاه عمیق چشمهای عباس از دور، مرا از خود بیخود میکند. صدایش را از دور میشنوم. رو به من، دارد با لبخندی معصومانه فریاد میزند و به دنبال سایرین میرود: خداحافظ بچه محل... خداحافظ... خداحافظ... خداحافظ.... دارند میروند تا راهنفوذی پیدا کنند. بچهها دیگر دیده نمیشوند.یکی از بچههای «گروهان شهید صدوقی» نفس نفس زنان به طرف ما میآید:برادر فراهانی!... آقامحمود... آقا محمود مجروح شده... با خودم میاندیشم یعنی چه؟ نتوانستند محاصره را بشکنند؟... آقا فتحالله میپرسد: حال بقیه چه طور است؟چند تا از بچههای گروهان جا ماندند... آن جلو، محشری برپاست؛ بیایید؛ بیایید، بعد تعریف میکنم. فتحالله میگوید: من میروم ببینم جلو چه خبر شده.»میگویم: من هم بیاییم؟
-نه داداش، تو اینجا باش. بچههای گروهانها، خسته و کوفته، پشت دژ لم میدهند.
فرمانده شجاع لشکرمان حاج عباس کریمی، با بی سیمچیهایش دائما این طرف و آن طرف میروند. صدای سوت خمپاره، لحظهای قطع نمیشود. اطرافیان حاج عباس سعی میکنند او را متقاعد کنند که کمی هم مراقب خودش باشد. حاج عباس داخل یکی از سنگرها میرود و با دوربین، منطقه را دید میزند. دستورهایی میدهد و دوباره به سنگر دیدهبانی بر میگردد. یکی از بچههای گروهان شهید صدوقی دارد به طرف من میآید. به استقبالش میروم. بعد از مدتی، از او میخواهم شرح ما وقع را بدهد. با پریشانی سرش را میان دستهایش میگیرد و میگوید:بعثیها روی دژ را زیر آتش گرفته بودند. شلیک تیربارهای آنها یک لحظه قطع نمیشد. امکان نداشت بتوانیم رد بشویم آقا محمود مصمم بود تا اجرای دستور و ادای تکلیف کند. میگفت: هر طور شده، باید رد شویم. اولین نفرمان، همان بالای خاکریز، تیری خورد و افتاد. دومین نفر هم همان طور. سومین نفر هم تیری خورد؛ اما خودش را به پشت خاکریز رساند. با چند نفری که باقی مانده بودند، از آن دالان مرگ رد شدیم. فکر میکردیم دیگر موفق شدهایم. با یک حالی داشتیم امید شکستن محاصره را در دلمان میپروردانیدم؛ اما... چی... دوباره به طرفتان شلیک کردند؟...دیر رسیده بودیم...یعنی...آره... یک تعدادی از بچههای گردان شهادت باقی مانده بودند که داشتند عقبنشینی میکردند. بعثیها هم باسیمینوف، مشغول شکار آنها بودند. شما چه کار کردید؟صبر کن. همه بچهها عقبنشینی کردند. آقا محمود وقتی مطمئن شد همه عقب رفتهاند، با چند نفری که اطرافمان بودند، سوار قایق شد که راهی عقب شویم.عباس شریفی هم با پای قطع شدهاش داخل این قایق شد...عباس؟... بچه محل من...آره... با این که خون زیادی از او رفته بود، اما دلاورانه درد را طاقت میآورد و دم نمیزد...عباس... خدایا! چه به دلم برات شده بود... باید ببینمش...آه! صبر کن بابا... آقا محمود هر کاری کرد، قایق روشن نشد. کلی با موتور آن کلنجار رفت. بعثیها با ما چند متری بیشتر فاصله نداشتند. حتما باز هم مثل حادثههای تکراری...
-چرا باز هم مثل حادثههای تکراری...
-چرا این قدر عجولیتو؟...
-باشه، آرام میشوم، فقط بگو بعد چی شد؟
-بعثیها داشتند به ما نزدیک میشدند. چارهای جز عقبنشینی نداشتیم.
بالاخره آقا محمود گفت: بچهها پیاده شوید، از کنار دژ، عقب بروید... اما ... یک مرتبه حرفش را قطع کرد و با مکثی کوتاه، نگاهش به پای قطع شده عباس خیره ماند و با دودلی گفت: نه نه نه... صبر کنید ببینم...عباس متوجه دودلی آقامحود شد و گفت: آقامحمود! به بچهها بگو بروند عقب. اصلا فکر من را نکنید.همین جا رهایم کنید.خیلی گریه کردیم و راضی نمیشدیم.عباس را چه کار کردید؟ بگو! صبر داشته باش... با هم دست به کار شدیم.میخواستیم هر طور شده، قایق را روشن کنیم. بعد... عراقیها رسیدند؟کاملا نزدیک شده بودند. قایق حرکت نمیکرد... عباس... پای قطع شدهاش... بعثیها... حرکت نمیکرد... عباس را... عقبنشینی کردیم... چی؟ چی؟ خدایا... رهایش کردیم. ناچار بودیم... عباس... عباس... بچه خوب و دوست داشتنی و با صفای مسجدمان؛ در دام دشمن. جثهاش خیلی کوچک بود. هفدهسال هم نداشت... مگر نه؟ عباس... پای قطع شدهاش... خدایا! چه بلایی دارد به سرش میآید...خدایا... عباس کجاست؟با شنیدن صدای کرکنندهای، به زمین دراز میکشم. دود است که به آسمان میرود. به اطرافم نگاهی میاندازم. خوب دقت میکنم، ببینم تیر مستقیم تانک به کجا اصابت کرده است. خدایا چه میبینم؟! وحشت سراپایم را برداشته است. به طرف محل اصابت تیر میروم. توی این سنگر، حاج عباس بود. به طرف حاج عباس میخزم. به همراه چند نفر، او را از سنگر بیرون میکشیم. ترکش، پشت سرش را متلاشی کرده است.هنوز نیمه جانی دارد. رد کمرنگ لبخندی بر لبهایش بر جا مانده؛ اما چشمهایش نگران است. این حالت نگرانی او را میشناسم؛ برای بسیجیان نگران است.پیکر او را داخل قایق گذاشته، به طرف پست امداد حرکت میکنیم. علی سلطان محمدی هم همراه ماست. قایق با سرعت در حرکت است. خدایا! کمک کن.یا صاحبالزمان! ادرکنی. به پست امداد میرسیم؛ اما دیگر فایدهای ندارد. همه چیز تمام شد. حاج عباس هم پر کشید...دوباره با روحی مضطرب، اما دلی پر کینه به خط بر میگردم. سراغ فتحالله را میگیرم. نمیدانم چرا میخواهم او را ببینم. شاید برای این است که همیشه میخواهم او را ببینم. شاید برای این است که همیشه با دیدنش آرام میگرفتهام. میگویند: هنوز نیامده محسنی به طرفم میدود: دیدی بیچاره شدیم... چی شده محسنی؟ آهستهتر بگو! برادر فراهانی هم شهید شد... آقا فتحالله؟! بغض، گلویم را میفشارد. سرم را به دیواره سنگر میگذارم. دیگر نمیتوانم جلو گریهام را بگیرم. یاد چهره دوست داشتنی او دارد آتشم میزند. آخ فتحالله؛ خیلی با صفا بودی، با همه بچهها مثل برادر خودت تا میکردی.چرا! چرا این قدر مهربان بودی؟ داداشی! ای تازه داماد! کجا رفتی؟ خدا... خدا...محسنی دلداریم میدهد: این جا، که جای گریه نیست؛ بچهها روحیهشان را میبازند...دیگر طاقت ندارم محسنی... همه رفتند. همه مظلومانه و غریبانه رفتند... رفتند ... رفتند محسنی...چرا... چه قدر دردناک است محسنی.... محسنی چرا رفتند... چرا... خدا... خدا... محسنی بگو، فتحالله چه طوری شهید شد؟برادر فراهانی گفت: برویم کمک بچههایی که آن جلو، کنار دژ ماندهاند؛ شاید بتوانیم از محاصره درشان بیاوریم.من بی سیم روی کولم بود. او تند و بیوقفه میرفت. دل شیری داشت، رفتیم جلو. بعضی از بچهها را توانستیم بیاوریم عقب. بعد بعثیها با تیر و خمپاره دنبالمان کرد. ما داشتیم عقب مینشستیم که یکدفعه، یک خمپاره خورد جلو ما. من با برادر فراهانی کمی فاصله داشتم. خمپاره درست جلویمان خورد زمین؛ اما یک دفعه دیدم برادر فراهانی افتاد. رفتم بغلش کردم. هر چه صدایش زدم، جواب نداد. دست و پایم را گم کرده بودم. بعثیها داشتند نزدیک میشدند. نمیدانستم چه کار کنم؛ یعنی کاری هم نمیشد کرد. پیشانیاش را بوسیدم و آمدم عقب. اگر بعثیها دنبالم نکرده بودند، حتما با خودم میآوردمش.پس فتحالله هم این طوری، غریبانه، شهید شد. برادر فراهانی خیلی آقا بود. آره محسنی... برای آقا امام زمان جنگید و شهید شد... دین، شهادت، محسنی... آره محسنی... آره محسنی.با نهیب رضا به خودم میآیم؛ رضا ادیبی میگوید: یاران کمیل چه غریب و تنها شدهاند!عجب حوادثی بود. به آن طرفتر میروم. باید زود پیش نصرالله برگردم. داخل یکی از سنگرها، صداهایی به گوش میرسد. من صدا میزنم: برادر! برادر! کسی آنجاست؟ جواب بده... یکی از آنها بیرون میآید. میگویم: برادر! ما بچههای گردان کمیل هستیم؛ از لشکر 27 میخواستم ببینم آیا کسی مجاور ما هست. اگر هست، از کدام لشکر یا تیپ هستند؟میگوید: بیاجلوتر به طرفش میروم.
-سلامعلیکم
رزمندهای که از سرما پتو به خودش پیچیده است، به گرمی پذیرایم میشود و میگوید: و علیک سلام، خستهنباشی دلاور. روحیه میگیرم. میگویم. شما هم خستهنباشی برادر.کمی مکث میکنم. این صدا برایم آشناست. جلوتر میروم.به او خیرمیشوم. خدایا! چه میبینم؛ این که حاج رضا دستواره معاون لشکر خودمان است! دوباره سلام میکنم:
-حاج آقا ببخشید! ما بچههای گردان کمیل هستیم.حدودا پنجاه نفریم. بچهها خستهاند میخواستم ببینم تکلیف ما چه میشود؟ آیا باید اینجا بمانیم؟
به خودش میپیچید و بی اختیار میلرزد. به زحمت با لبخند میگوید: به بچهها سلام برسان. بگو نگران نباشید. سمت راست شما بچههای «لشکر 8 نجف» خط دارند. قرار است که بچههای «لشکر 41 ثارالله» هم بیایند و خط را از شما تحویل بگیرند.بیشتر به چهره خستهاش خیره میشوم. پس ما نیروی کمکی داریم. خدایا، شکر. او را بیشتر و بیشتر مینگرم.حالش برایم روشن میشود. مثل اینکه از سردرد به خودش فشار میآورد. آری، او مجروح شده؛ یک دستش به پهلو است. حتما تیر یا ترکش خورده است. چند نفر از بیسیم چیهای او جلو میآیند:
-حاج آقا مجروح شده؛ باید استراحت کند.
-پس چرا عقب نمیرود.
-هر چه به او میگوییم، قبول نمیکند.
-چرا؟
میگوید باید تا آخرین نفرات لشکر عقب بروند، بعد از همه ما برویم. چشم از چهره قشنگ و دردمند حاج رضا نمیتوانم بردارم. به یکی از بی سیمچیها میگویم: برادر! توی سنگر بغلی، پتوی عراقی هست. آنها را بیار بده حاجی، لرزش کمتر شود.از آنها خداحافظی میکنم. سرمای کشنده و استخوان سوز هور در شب واقعا تحمل ناپذیر است.پیش بچهها بر میگردم. محمد طاهری به طرفام میآید. بغض، گلویش را گرفته است. میگویم: چی شده محمد؟میگوید: «نصرالله هم رفت» دیگر نمیشود طاقت آورد. میپرسم: چه طوری؟ میگوید:« یک خمپاره آمد خورد توی سنگری که داخلاش موشک آرپیجی انبار کرده بودیم؛ آنجا آتش گرفت. شعلههای آتش از خاکریز زده بود بالا. نصرالله رفت خاموشش کند که یکی از گلولههای آر.پی.جی، سینهاش را شکافت.دلم میسوزد؛ نه برای نصرالله؛ برای خودم که چه طوری این همه مصیبت را باید تحمل کنم.میروم داخل چاله تا کمی استراحت کنم؛ اما باران مصائب نمیگذارد آرامش داشته باشم. به آن طرف فکر میکنم. به گروهان شهید مدنی که بیشتر بچههای مسجد محلمهمان در آن گروهان بودند و حالا هیچ خبری از آنها نیست؛ از محسن معینی، عبدالله اردستانی، پوررضا؛ آنهایی که دیروز صبح جا ماندند. البته نه آنها؛ که ما جا ماندیم.ماه کم کم دارد به نیمه آسمان میرسد. درست در سمت مخالف نور افکنهای دشمن دارد میتابد.صدای پیک حاج رضا دستواره میآاید: یکی از بچههای کمیل بیاید این نیروها را راهنمایی کند.از اولین تا آخرین سنگر، بچههای لشکر 41 ثارالله را میچینم. بچههای کمیل؛ با لباسهای خونی و بادگیرهای پاره، به ستون میشوند. چهرهها همه خاک آلود است. بعد همه حرکت میکنند. چند متر که میروند، نظری به پشت سرشان میاندازند.شاید به دنبال یاران گمشده سربرگرداندهاند یا شاید از این که دارند محل زندگی خود را ترک میکنند...یکی از سنگرها، نظرم را جلب میکند؛ یکی از بچهها همان طور نشسته و خوابش برده است. یعنی چه؟! به طرفش میروم:
-بابا بلند شو. از گردان جا میمانی! بلند شو، همه رفتند. زودباش.
انگار، نه انگار، داد میزنم: برادر ستون رفت. فایدهای ندارد. با دست به صورتش میزنم. احساس میکنم چیزی به دستم چسبیده. زیر نور زرد منورها، سرخی خونی را که بر چهرهاش نشسته، میبینم. ترکش درست به بغل گوش راست او خورده و از سمت چپ صورتش خارج شده بود. او شهید ملکآبادی بود؛ کسی که بیشتر از همه در این دو روز، به بچهها تدارکات میرساند.میدوم تا به ستون برسم. مقابل سنگر حاج رضا دستواره رسیدهایم. حاج رضا در حالی که پتو به خودش پیچیده است، بچهها را به سمتی که قایقها پهلو گرفتهاند، راهنمایی میکند. قایقها بیشتر از ظرفیت خودشان، سوار میکنند. از آبراه، با احتیاط گذر میکنیم تا گیر گشتیهای دشمن نیفیتم... اما... از قایق حاج رضا خبری نیست.حاج رضا هم ... نه نه! خدایا! نکند... خدایا! کمکش کن، داغ فراق حاج عباس جگرمان را سوزانده، اما این یکی را دیگر نمیشود طاقت آورد.خدایا! در این سفر، از تو هیچ نخواسته بودم. از تو نخواسته بودم که کسی را از شهادت نجات دهی؛ چون آرزو و خواسته قلبی بچهها، شهادت بود؛ اما نه! این را نمیتوانم تحمل کنم... خدایا! یاریاش کن!...به جزیره شمالی میرسیم. دلم پیش حاج رضاست.هر کدام گوشهای میخزیم. من کناره هور منتظر میمانم تا قایق حاج رضا برسد. دلم شور میزند. دیگر چیزی به صبح نمانده است. نکند گیر افتاده باشند.خدایا؛ ای یاری دهنده، ای کمک رساننده، یاریش کن! او مجروح است...سعی میکنم خونسردی ظاهریام را حفظ کنم، تا بچهها روحیهشان را از دست ندهند؛ اما دستهایم دارند میلرزند. چشمهایم دیگر قادر به دیدن نیستند.به زحمت، چشم به آبراه میدوزم. انگار شبحی از دور دارد نمایان میشود. صدا، صدایی میآاید.آه! خدایا، شکر!قایق حاج رضا آرام آرام به ما نزدیک میشود؛ قوت میگیرم. میگویم: بابا نصف جان شدیم. چرا این قدر طولش دادید؟یکی از همراهان حاج رضا میگوید: راه را گم کرده بودیم. نزدیک بود اسیر شویم؛ اما انگار یکی به ما گفت راه از این طرف است و ما آمدیم. خدا را شکر! خدا را شکر!به نیزارهای کناره آبراه چشم میدوزم؛ انگار همان بچهها را میبینم، که سوار بر قایقها، دارند میروند برای آغاز عملیات.فشار دستی را بر دوش خود احساس میکنم؛ رضا ادیبی است، میگوید:مگر نمیخواهی بیای. ایفاها دارند حرکت میکنند.
پایان پیام